" گوشه ی چادرت ُ گم کردم
همه ی دنیا برام غریبه شد "
گفتم : چمدونم ُ ببند شهوت سفر داره دیوونه م میکنه
گفتی : پس مرد باش و بغض نکن
قول مردونه دادم که بغض نکنم ، اما قول ندادم که گریه نکنم و دلم برات تنگ نشه
غربت شکنجه گر سنگدلی بود که زود ازم اعتراف "دلتنگی "رو گرفت
دارم از غربتی بر میگردم که تو هر ثانیه ش کم داشتمت
هیچ عطری ، عطر بکر چادر نمازت نشد
دارم از غربتی بر میگردم که هر نفسش برام حکم یه کابوس رو داشت
بغلم کن که باورم بشه ضجه هام تو آغوشت ختم این کابوس شومه
کاش دوباره دستهات گهواره ی دلتنگی هام بشه
بغلم کن ماه رخ ِ من
بغلم کن
دارم از غربتی بر میگردم
که شباش گریه و دلواپسیه
روزای تلخ ِ پر از در به دریش
معنی ِ واقعی ِ بی کسیه
دارم از غربتی بر میگردم
که نفس گیره تحملش برام
زندگی ،شکل یه گنجیشک اسیر
گوشه گیره تو حصار ِلحظه هام
آخ که دستاتُ چه قد کم داشتم
وقت گم شدن تو بیراهه ی کوچ
منی که ساده چشام ُ بستم
روی اشک تو برای هیچ و پوچ
آخ که تنهایی واسم شکنجه بود
تو ی هر ثانیه ی جدایی مون
چه میدونی چی به روزش اومده
منِ آواره ی تسلیمِِ جنون
دارم از غربتی بر میگردم
که پُره از تب ِ بی هم نفسی
بغلم کن مثل شیرینی ِ خواب
که تو میفهمی چه تلخه بی کسی
بغلم کن که تو تقدیر من ُ
اول قصه - خودت- رقم زدی
توی دامنت بذار - گریه کنم-
که زبون بغضم ُ خوب بلدی
بذار عطر بی دریغ نفسات
ختم کابوس ِ غریبگیم بشه
تا همین معجزه ی بودن تو
آخرین فرصت زندگیم بشه ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : این ترانه بغض نوشته هام به مادرم " ماهرخ بانو " بود...
خیلی ساله که ترانه هام رو به معشوقه ی خیالی ِ خواب هام مینویسم
تا - پاییز - خداحافظ