همیشه آخرین لحظه به دادم رسیدی
لبه ی تیغه ی غفلتم و قبل از این که بخوام پرت بشم تو دامن سقوط دستم ُ گرفتی و ناجی من شدی
چشمام ُ می بندم تا از شرم رو شدن دستم پیش تو آب نشم
به اسمت قسم که سایه ای غیر خودت روی سرم نیست
تنهام نذار
همین و بس
□□□
تو یک عمره کنارم بودی اما
من ِ غافل نفهمیدم که هستی
نخواستم وا کنم چشم دلم ر ُ
چه کابوسی ...
- نمی دیدم که هستی -
نمی دیدم هوام ُ داری از دور
آخه روحم از عشقت بی خبر بود
صدام کردی و نشنیدم صدات ُ
دل گمراه من انگار کر بود
همیشه لحظه ی آخر تو بودی
که بی منت خریدی آبروم ُ
گرفتی دست ِ خالیم ُ اگر چه
می تونستی زمین بندازی روم ُ
می تونستی ولی رسوام نکردی
یه عمره پیش چشمت رو سیاهم
نذاشتی جز خودت هیشکی بفهمه
چه قد سنگین شده بار ِ گناهم
□
چه خوبه اشک من یادم میاره
بازم قول و قرار بندگیم ُ
نمیگم اما بی پرده میخونی
رو پیشونی ِ من شرمندگیم ُ
پشیمونیم ُ می بینی تو چشمام
که لبریز از یه بغض بی اراده س
برای تو که بخشنده ترینی
گذشتن از گناهم خیلی ساده س
همیشه لحظه ی آخر تو بودی
که بی منت خریدی آبروم ُ
گرفتی دست ِ خالیم ُ اگر چه
می تونستی زمین بندازی روم ُ
